زبان1و2پیش بخش1
شرح ابيات زبان و ادبيات 1 عمومي بيش دانشگاهي
درس اول (ني نامه)
1- گوش كن كه ني ( مولانا )چگونه حكايت مي كند و از جدايي خود از عالم معنا گلايه و شكايت دارد.
2- از آن زمان كه مرا از عالم معنا جدا كرده اند همه ي هستي از فرياد من ناله سر داده اند .
3- براي بيان در اشتياق ، شنونده اي مي خواهم كه دوري از حق را ادراك كرده و دلش از درد و داغ فراق سوخته باشد .
4- هر كس كه از وطن اصلي خود ( بازگشت به سوي خدا ) دور شده باشد، دوباره خواهان بازگشت به آن جاست .
5- من ناله ي عشق به حق را براي همه سر دادم و سالكان ( رهروان راه حق ) و غير سالكان ( دور افتادگان از حق) همنشين شدم .
6- هر كسي در حدّ فهم خود با من همراه و يار شد اما حقيقت حال مرا در نيافت .
7- اَسرار من در ناله هاي من نهفته است اما چشم و گوش ظاهري نمي تواند راز و حقيقت اين ناله را دريابد . ( تنها با چشم و گوش دل ميتوان آن را ادراك كرد .)
8- گرچه جان، تن را ادراك مي كند و تن از جان آگاهي دارد و هيچ يك از ديگري پوشيده نيست اما توانايي ديدن جان به هيچ چشمي داده نشده است .
9- اين صداي ني برخاسته از آتش عشق ، ياد هوا نيست . كسي كه اين آتش عشق ندارد الهي نيست و نابود شود.
10- اين اثر عشق است كه ني را به نوا آوردها ست و اين شور عشق است كه باعث جوشش مي شود ( همه چيز از عشق به وجود آمده است . )
11- نغمه هاي ني همدم هر عاشق هجران ديده است و راز او را فاش مي كند و براي كسي كه جوياي معرفت است پرده ها را از مقابل چشم رو برمي دارد تا معشوق حقيقي را ببيند .
12- ني هم زهر است و هم پاد زهر . در عين درد آفريني ، درمان بخش نيز هست وكسي چون ني ، دمساز و همدم واقعي براي عاشق هجران ديده نخواهد بود . ( به ظرفيت وجودي افراد بستگي دارد ) .
13- ني، داستان راه خونين عشق را بيان مي كند و از قصه ي عشق عاشقاني چون مجنون كه سراسر درد و رنج است سخن به ميان مي آورد .
14- حقيقت عشق را كسي جز عاشق درك نمي كند زيرا تنها عاشق محرم است . همان طور كه گوش براي ادراك سخنان زبان ، ابزاري مناسب است .
15- عمر ما در غم و اندوه عشق سپري شد و روزهاي ما با سوز و گدازهاي عاشقانه همراه بود .
16- اگر روزها سپري شد مهم نيست ، اي كسي كه در پاكي نظير نداري ، تو براي ما بمان .( الطاف تو متوجه ما باشد ) كه چون تو پاك ومقدس نيست .
17- تنها ماهي درياي حق ( عاشق ) است كه از غوطه خوردن در آب عشق و معرفت سير نمي شود . هر كس از عشق بي بهره باشد ، ملول و خسته مي شود .
18- آن كه راه عشق نسپرده ، از حال عارف و اصل بي خبر است ، پس بايد سخن را كوتاه كرد و به پايان رساند .
|
|
مناجات
1- خداوند! فقط تو را ستايش مي كنم چون پاك و پروردگار هستي و تنها آن راهي را مي روم كه تو آن را به من نشان بدهي. ( آن راهي را خواهم رفت كه تو راهنمايم هستي )
2- فقط به درگاه تو روي مي آورم و تنها در پي فضل و بخشش تو هستم . فقط تو را به يگانگي مي ستايم چرا كه شايسته ي يگانگي هستي .
3- خداوندا تو دانا، بزرگ ، بخشنده ومهربان هستي . تو عامل بخشش و شايسته ي ستايش هستي
4- خداوند! نمي توان تو را توصيف كرد چون در فهم وادراك ما نمي گنجد ونمي توان كسي را به تو مانند كرد چرا كه تو از خيال و تصور ما بيرون هستي .
5- خداوندا ! تو بسيار عزيز، بزرگ ، دانا ، اطمينان بخش ، نور، شادي،بخشنده و پاداش دهنده هستي ( همه ي اين ويژگي ها به كمال در تو وجود دارد )
6- خداوندا ! تو به همه ي امور پنهان آگاهي داري و همه ي هيب ها را مي پوشاني و همه ي كم و زياد شدنها به دست توست .
7- خداوندا ! سنايي با تمام وجود تو را به يگانگي مي ستايد اميد است (شايد) كه براي او از آتش دوزخ رهايي باشد.
حُسن وهستي
1- وقتي كه در روز ازل زيبايي تو به من توجه كرد . (عنايت تو شامل حال من شد ) جمال خود را به من نشان داده و مرا عاشق و دلباخته ي خود ساخت .
2- من به ناز و آرامش در عالم نسيتي خوابيدم بودم وز يبايي تو باعث شد كه من خلق بشوم وبه عالم هستي بيايم .
|
|
|
|
كاوه ي دادخواه
1- هنگامي كه جمشيد خودبيني و ناسپاسي با خداوند را شروع كرد ، سرانجام شكست خورد و حكومتش سرنگون شد .
2- چه خوش گفت آن سخنگوي بزرگ و هوشمند كه وقتي پادشاه شدي در بندگي و اطلاعت از خدا كوشا باش .
3- هر كس كه به خدا كفر بورزد و ناسپاسي كند از هر طرف ترس وهراس وجود او را فرا مي گيرد .
4- روزگار جمشيد نا به سامان شد ( بدبخت شد ) و شكوه و فروغ ايزدي از وجود او دور شد .
5- راه و رسم خردمندان از ميان رفت و انسان هاي بدكار بر جامعه مسلط شدند و شهرت يافتند .
6- دانش و فضيلت بي ارزش شد و جادوگري و نيرنگ رونق يافت . صداقت از ميان رفت و تجاوز به حقوق مردم علني شد .
7- بدكاران دست به كارهاي زشت زدند و از نيكي و راستي مخفيانه سخن مي گفتند .
8- ضحاك جز بدآموزي و كشتن انسان ها و غارتگري و سوزاندن خانه و زندگي مردم چيز ديگري نمي دانست .
9- همان لحظه ناگهان از درگاه ضحاك خروش و فرياد كاوه بلند شد .
10- كاوه ستم ديده را نزد ضحاك فرا خواندند و او را در كنار بزرگان دربار نشاندند.
11- ضحاك ، خشمگينانه نام كسي را كه به كاوه ظلم كرده بود ، از او پرسيد .
12- كاوه فرياد اعتراض سرداد و با عصبانيت و تضرع گفت : از شاه ستم ديده ام . اي پادشاه ، من كاوه ي دادخواه هستم .
13- من مرد آهنگر بي آزاري هستم كه از طرف شاه من ظلم مي شود .
14- اگر تو پادشاه هستي و يا همچون اژدها ، بايد در مورد شكايت من داوري و قضاوت شود .
15- اگر تو پادشاه همه ي جهان هستي پس چرا اين همه رنج و سختي نصيب ما شده است .
16- لازم است براي اين اقدام المانه ( كشته شدن فرزندانم ) به من حساب پس بدهي تا مردم جهان شگفت زده شوند .
17- شايد در اين حساب پس دادن تو مشخص شود كه چگونه نوبت به فرزندان من رسيده است .
18- چرا بايد در ميان هر انجمن و گروهي مغز فرزندان من خوراك مارهاي تو شود .
19- وقتي كاوه در دربار ضحاك اين استشهاد نامه را خواند ، فوراً رو به سوي بزرگان آن كشور كرد .... .
20- فرياد برآورد : اي كساني كه همدستان ضحاك ديو صفت هستيد و از خداوند جهان هيچ ترسي در دل نداريد ...
21- شما با اين كارتان ( پذيرفتن سخن ضحاك ) گناه كار هستيد و جايگاهتان جهنم است .
22- من اين استشهاديه نامه را تأييد و امضا نمي كنم و هرگز از پادشاه نمي هراسم
23- كاوه فرياد زدو در حالي كه از شدت خشم مي لرزيد از جاي خود بلند شد و استشهاديه نامه را پاره كرد و زيرپا انداخت .
24- فرزند عزيز و گرامي مايه ي او همراهش بود ، از بارگاه پادشاه فريادكنان به بيرون ( خيابان ) رفت .
25- وقتي كه كاوه از دربار پادشاه بيرون آمد مردم بازار دور او جمع شدند .
26- كاوه خروش و فرياد سرداد و همه ي مردم جهان را به سوي عدالت و دادخواهي فراخواند .
27- آن چرمي را كه آهنگران به هنگام ضربه ي پتك برپاي خود مي پوشانند ...
28- كاوه آن چرم را بر سر نيزه گذاشت و همان زمان مردم پيرامون او جمع شدند وشورش و غوغايي برپا شد .
29- كاوه با فرياد و خروش در حالي كه نيزه در دست داشت ، فرياد مي زد كه اي بزرگان خداپرست ...
30- كسي كه علاقه ي فريدون را در دل دارد ، از اطاعت و اسارت ضحاك خارج شود .
31- حركت كنيد ( قيام كنيد ) و عليه ضحاك بشوريد كه اين پادشاه (ضحاك ) شيطان است و قلباً دشمن خداوند است .
32- با آن چرم كم ارزطش (درفش كاوياني ) دوست از دشمن شناخته شد .
33- آن مرد پهلوان ( كاوه ) پيشاپيش مردم به راه افتاد و سپاه بزرگي با او همراه شدند .
34- كاوه جايگاه فريدون را مي دانست راه خود را پيش گرفت و مستقيم به سوي فريدون رفت .
35- در همه جاي شهر مردم حضور داشتند و همچنين افرادي كه جنگجو بودند .
36- مردم از بالاي ديوارها و بام ها خشت و سنگ پرتاب مر كيدند و در كوچه ها نيز خنجر و تير مي انداختند ...
37- بارش خشت و سنگ و تيغ و تيرمثل بارش تند باران آن چنان زياد بود كه جاي سوزن انداختن نبود . ( گستردگي و به كارگيري ابزارهاي نبرد و ازدحام و شدت شورش مردم مورد نظر است ).
38- تمام جوانان شهر همانند پيراني كه در جنگ ماهر و كارآزموده بودند ...
39- به لشكر فريدون پيوستند و از حيله و نيرنگ ضحاك رها شدند .
|
|
گذر سياوش از آتش
1- روحاني مشاور دربار به كيكاوس چنين گفت كه درد تو ( موضوع سياوش و سودابه ) پنهان نمي ماند .
2- اگر مي خواهي حقيقت آشكار شود بايد به آزمايش و امتحان ( سياوش يا سودابه ) بپردازي.
3- هر چند فرزند ( سياوش ) عزيز است اما بدگماني نسبت به او دل شاه را آزرده خواهد كرد .
4- از طرف ديگر شاه نسبت به سودابه نگراني خاطر داشت .
5- اكنون كه سخن هاي مختلف در اين مورد گفته شد بايد يكي از اين دو ( سياوش يا سودابه ) از آتش بگذرد .
6- راه و رسم روزگار چنين است كه هرگز به بي گناهان آسيبي نمي رسد .
7- كيكاوس سودابه را نزد خود فرا خواند و او را با سياوش رو به رو كرد .
8- سرانجام كيكاوس گفت دل و جانم از دست شما دو نفر آرامش نمي يابد . ( به هر دوي شما مشكوك هستم )
9- مگر اين كه آتش سوزنده گناهكار را مشخص كند و فوراً او را رسوا نمايد .
10- سودابه اين گونه پاسخ داد كه من در سخنان خود راستگو هستم .
11- سودابه گفت : بايد سياوش را اصلاح و تنبيه كرد زيرا او كار زشت انجام داد و به دنبال فساد گشته است .
12- كيكاوس به سياوش گفت راي و نظر تو در اين باره چيست ؟
13- سياوش اين گونه پاسخ داد كه اي پادشاه ، در مقابل اين تهمت ، آتش جهنم براي من ناچيز و كوچك است .
14- سياوش گفت اگر قرار بر عبور از ميان كوهي از آتش باشد ، براي من آسان است .
15- كيكاوس به خاطر فرزند و همسر نيك نژاد مضطرب و نگران شد.
16- كيكاوس با خود گفت اگر يكي از اين دونفر ( زن و فرزندم ) بدكار و گنهكار باشند بعد از اين كسي مرا پاداه نمي خواند.
17- وقتي فرزند و زن كه در حكم خون و مغز من هستند چنين كنند ، ديگر براي كسي چيزي عجيب تر از اين خواهد بود ؟ ( اظهار تأسف كاووس از بر باد رفتن حيثيت )
18- بهتر است كه از اين كار زشت دوري كنم و براي رفع مشكلم ، چاره اي اساسي بينديشم .
19- آن فرمانده خوش گفتار چه خوب گفت كه با شك و دودلي فرمانروايي نكن .
20- كيكاوس به وزير فرمان داد كه شتربان صد كاروان شتر از دشت بياورد .
21- شتران براي آوردن هيزم حركت كردند و تمام مردم ايران براي تماشا رفتند .
22- به دستور كيكاوس ساربان با صد كاروان شتر سرخ موي هيزم آورد .
23- در دشت به اندازه دو كوه هيزم قرار دادند و مردم زيادي دسته جمعي به تماشا مي رفتند .
24- فضاي خالي بين دو كوه هيزم به اندازه ي بود كه چهار نفر سوار به سختي مي توانستند از آن عبور كنند .
25- در آن زمان ( زمان كيكاوس ) را ه و رسم شاهان در تشخيص خطاكار از درستكار اين گونه بود .
26- پس از آن شاه به روحاني دربار دستور داد كه نفت سياه بر روي چوب ها بريزند.
27- دويست مرد آتش افروز آمدند و به هيزم ها آتش زدند و در آن مي دميدند و از زيادي دود انگار كه روز به شب تاريك تبديل شد .
28- با اولين دميدم در هيزم ها ، همه جا از دود سياه شد و خيلي زود آتش شعله كشيد .
29- با شعله ور شدن آتش ، زمين از آسمان روشن تر ودرخشان تر شد ، مردم فرياد وهياهو مي كردند و آتش شعله مي كشيد .
30- همه ي مردم متاثر و غمگين شدند و بر چهره ي خندان سياوش گريستند .
31- سياوش هشيارانه و با لباس هاي سفيد در حالي كه لبي خندان و لي پر از اميد داشت ، آمد ( آگاه ، تميز ، خندان ، اميدوار) .
33- سياوش بر يك اسب سياه عربي و تندرو سوار شده بود .
34- آن گونه كه رسم و شيوه ي كفن پيچيدن است سياوش به خود كافور زد و آماده ي مرگ شد .
35- وقتي سياوش به نزد كاووس بازگشت از اسب فرود آمد وبه او تعظيم كرد .
36- چهره ي پدر را شرمگين ديد و سخن گفتن او را نسبت به خود نرم و محبت آميز يافت .
37- سياوش به پدر گفت غمين مباش چرا كه كا ر روزگار چنين بوده است .
38- وجودي پر از شرم و حيا و ارزشمند دارم و اگر واقعاً بي گناه باشم ،( كه هستم ) نجات خواهم يافت .
39- اگر چنان كه من گنهكارم خداوند جهان آفرين مرا حفظ نمي كند ( در آتش مي سوزم )
40- من به خواست و ياري خداوند نيكي دهنده از اين كوه آتش ترس و اضطرابي ندارم .
41- از مردم حاضر در دشت فريادي بلند شد و نصيب مردم جهان از اين كار غم و اندوه شد .
42- سياوش اسب را به سرعت به حركت درآورد وآزرده دل نشد و خود را براي جنگ با آتش ( رفتن به درون آتش ) آماده كرد .
43- آتش از هر طرف شعله مي كشيد وكسي كلاه خود و اسب او را نديد . ( هيچ اثري از سياوش نبود )
44- مردم دشت با چشماني گريان منتظر بودند كه سياوش چه زماني از آتش بيرون مي آيد .
45- هنگامي كه سياوش را ديدند ، از اين كه از آتش بيرون آمد فرياد و خروش مردم بلند شد .
46- اسب و ابتس سياوش چنان به نظر مي رسيد كه گويي از گلستان عبور كرده است . ( آتش هيچ اثري بر آن ها نگذاشته بود )
47- وقتي لطف و بخشش خداوند در كار باشد ، تأثير آب و آتش يكسان مي شود .
48- هنگامي كهس ياوش از آتش گذشت همه ي مردم حاضر در دشت و شهر فرياد شادي سر دادند .
49- سواران لشكر به هيجان آمدند و همه ي مردم دشت پول و سكه جلوي پايش مي ريختند . ( به شكرانه ي سلامتي او )
50- در بين مردم از كوچك و يزرگ شادماني بسياري وجود داشت .
51- مردم به همديگر مژده مي دادند كه خداوند عادل ، سياوش بي گناه را مورد عفو و بخشش قرار داد .
52- سودابه از شدت خشم و ناراحتي ، موي سرش را مي كند . اشك مي رسخت و صورت خود را زخمي مر كيد .
53- وقتي كه سياوش بي گناه به نزد پدر رفت ، اثري از دود و آتش و گردو خاك بر بدن نداشت .
54- كيكاووس از اسب پايين آمد و با شپياده شدن او سپاهيان نيز از اسب پياده شدند .
55- كيكاووس سياوش را به گرمي و محكم در آغوش گرفت و از كار زشت خود عذر خواهي كرد .
|
|
|
|
درياي كرانه ناپديد
1- عشق او مرا گرفتار كرد و تلاش فراوان براي رهايي از عشق او سودمند واقع نشد .
2- عشق همانند دريايي بي پايان است . اي انسان عاقل، در درياي عشق نمي توان شنا كرد (راه عشق با عقل طي نمي شود )
3- اگر مي خواهي عشق را به مرحله ي كمال برساني ، بايد ناملايمات و سختي ها ي فراواني را تحمل كني.
4- در راه عشق ، زشتي ها ، بدي ها و تلخي ها را بايد زيبا وش يرين تصور كرد ( بايد ناملايمات را پذيرفت )
5- در راه عشق سركشي و عصيان كردم ( براي رهايي از كمند عشق تلاش كردم ) ، امام نمي دانستم كه هر چه اين كمند عشق را بكشم بيشتر اسير خواهم شد ( كمند تنگ تر و محكم تر خواهد شد )
|
|
مناظره ي خسرو با فرهاد
1- نخست خسرو به او گفت : اهل كجايي؟ فرهاد جواب داد : از پايتخت عشق و دوستي هستم .
2- خسرو گفت : شغل مردمان آن جا چيست ؟ فرهاد گفت : مردم آن جا اندوه عشق را در برابر جانشان مي خرند .
( عاشق پيشه اند و غم معشوق رابا جان و دل خريدارند. )
3- خسرو گفت : فروختن جان از آداب و رسوم نيست . فرهاد گفت : اين كار از عاشقان عجيب نيست .
4- خسرو گفت : آيا از صميم دل ، اين گونه عاشق شده اي ؟ فرهاد گفت : تو مي گويي از دل ، اما من با تمام وجودم عاشق شده ام .
5- خسرو گفت : عشق شيرين بر تو چگونه است ؟ فرهاد گفت : از جان شيرين و عزيزم براي من ارزشمند تر است .
6- خسرو گفت : آيا هر شب او را مثل مهتاب زيبا و نوراني مي بيني ؟ فرهاد گفت : اگر بخوابم آري اما خواب ندارم
7- خسرو گفت: چه وقت عشق او را از دل بيرون مي كني ؟ فرهاد گفت : زماني كه بميرم .
8- خسرو گفت : اگر به خانه ي شيرين راه پيدا كني چه خواهي كرد ؟ فرهاد گفت : سر و جانم را فداي او مي كنم .
9- خسرو گفت : اگر چشم نتو را زخمي و كور بكند چه مي كني ؟ فرهاد گفت : چشم ديگرم را تقديم مي كنم .
10- خسرو گفت : اگر كسي او را تصاحب كند چه مي كني ؟ فرهاد گفت ؟ اگر آن شخص از جنس سنگ هم باشد با تيشه ي آهني بر سرش مي كوبم .
11- خسرو گفت : اگر به وصالش نرسي چه مي كني ؟ فرهاد گفت : شايسته است كه ماه زيبا را از دور تماشا كرد .
12- خسرو گفت : دوري از معشوق شايسته نيست . فرهاد گفت : انسان عاشق و ديوانه از ماه دور باشد بهتر است ( فرهاد نديدن دلبر را به مصلحت خود مي داند . )
13- خسرو گفت : اگر تمام دارايي ات را از تو بخواهد چه مي كني ؟ فرهاد گفت : اين آرزو را با التماس از خدا مي خواهم .
14- خسرو گفت : اگر شيرين با هديه گرفتن سر تو خشنود شود ، چه مي كني ؟ فرهاد گفت : فوراً سرم را تقديم مي كنم .
15- خسرو گفت : از عشق و دوستي شيرين صرف نظر كن . فرهاد گفت : چنين كاري از عاشقان ساخته نيست .
16- خسرو گفت : اين كار تو ( عشق به شيرين ) بيهوده و بي نتيجه است ، خود را از عشق او رها كن . فرهاد گفت : آسودگي در عشق براي من حرام است .
17- خسرو گفت : برو در غم عشق شيرين صبركن . فرهاد گفت : بدون معشوق چگونه مي توانم شكيبايي كنم
18- خسرو گفت : از صبر كردن در عشق كسي شرمنده نمي شود . فرهاد گفت : دل مي تواند صبر و شكيبايي پيشه كند ، امام من دل خود را از دست داده ام .
19- خسرو گفت : همين كه دل به عشق شيرين داده اي بس است ، پس ديگر جانت را فداي او نكن . فرهاد گفت : هيچ كاري بهتر از عاشقي نيست .
20- خسرو گفت : همين كه دل به عشق شيرين داده اي بس است ، پس ديگر جانت را فداي او نكن . فرهاد گفت : اين جان و دل بدون وجود معشوق دشمن من هستند .
21- خسرو گفت : عشق شيرين را از دلت بيرون كن. فرهاد گفت : من چگونه مي توانم بدون معشوق عزيزم زندگي كنم .
22- خسرو گفت : شيرين متعلق به من است از او ياد نكن فرهاد گفت : فرهاد بيچاره چگونه مي تواند يادي از شيرين نكند .
23- خسرو گفت : اگر من عاشقانه به شيرين نگاه كنم چه خواهي كرد ؟ فرهاد گفت : با اهي سوزناك جهان را به آتش مي كشم . ( بيانگر سنجش غيرت عاشقانه ي فرهاد )
24- وقتي خسرو در جواب فرهاد عاجز و ناتوان شد ، صلاح نديد بيشتر سؤال كند .
25- خسرو به دوستان و همراهان گفت : از ميان همه ي موجودات كسي را به اين حاضر جوابي نديده ام . ( نشان عجز ناتواني خسرو در مناظره )
|
|
اكسير عشق
1- اي معشوق من ! از در وارد شدي و من از شدت شوق از خود بي خود شدم انگار كه به جهان ديگر رفتم ( مُردم )
2- منتظر بودم ، تا كسي خبري ازمعشوق به من بدهد . همين كه معشوق آمد من بي هوش شدم .
3- با خودگفتم معشوق را ببينم شايد سوز اشتياق من آرامش يابد ، اما وقتي او را ديدم شور و اشتياقم بيشتر شد .
4- من همچون شبنمي ناچيز و بي مقدار در مقابل خورشيد بودم و به مدد گرماي عشق تو به والاترين مرتبه رسيدم .
5- توانايي رسيدن به معشوق(وصال) براي من ممكن نشد،هر چندكه براي رسيدن به او گاهي به آهستگي وگاهي با شور و اشتياق رفتم.
6- براي اين كه بتوانم راه رفتن او را ببينم و سخنانش را بشنوم ، تمام وجودم گوش شد براي شنيدن و چشم شد براي ديدن .
7- من چگونه مي توانم به او نگاه نكنم زيرا در اولين نگاه باديدن اوب ينا شدم .
8- اگر يك روز آسوده و آرام زندگي كرده باشم ، نسبت به تو وفادار نبوده ام
9- معشوق قصد بهدام انداختن مرانداشته است ، من به ميل خود اسير نگاه و شيفته ي او شدم .
10- به من مي گويند : اي سعدي ، چه كسي روي سرخ و شاداب تو را زرد و بيمار كرد ؟ مي گويم : عشق، وجود بي ارزش مرا ارزشمند كرد .
|
|
|
|
دولت يار
1- زمان دوري و جدايي از يار به پايان رسيد . فالي گرفتم و كارها مساعد و به سامان شد .
2- آن همه تكبر وخودنمايي و خوش گذراني كه خزان ( حكومت امير پيرحسين ) انجام مي داد ، سرانجام باآمدن بهار ( حكومت شيخ ابو اسحاق ) به پايان رسيد ( بهار تمام ناز وتكبر پاييز را از بين برد .)
3- خدا را شكر كه به نيك بختي و شكوفايي گل و رسيدن بهار ( به قدرت رسيدن ابواسحاق) تكبر و غرور باد سرد زمستاني و شكوه و قدرت خار ( حكومت امير پير حسين ) به پايان رسيد .
4- به آرزوها كه همچون صبح روشن ، در شب تاريك پنهان شده است ، بگوييد شاهر شود زيرا كار شب نااميدي ( حكومت امير پيرحسين ) به پايان رسيده است .
5- آن همه پريشان حالي و غم و اندوه دوران طولاني ظلم با آمدن يار ودر سايه ي لطف اوبه پايان آمد . ( با آمدن حكومت ابواسحاق روزگار ستم پايان يافت .)
6- با اين كه دولت تو روي نمود ولي من به دليل بد عهدي و پيمان شكني روزگار ، هنوز باور ندارم كه قصه ي طولاني غم و اندوه ما به پايان رسيده باشد .
7- اي ساقي ، لطف ومحبت كردي اميدوارم هميشه شاد كام باشي چرا كه با چاره انديشي تو آشفتگي و پريشان حالي ما پايان گرفت . ( آشفتگي هاي اجتماعي دورا ن حكومت اميرپيرحسين به پايان رسيد )
8- اگر چه كسي حافظ را چيزي به حساب نياورد اما خدا را شكر كه آن همه رنج و سختي به پايان آمد . ( بيانگر شكر و شادي عارفانه و ترجمان عاطفي و روحي شاعر )
|
|
اشارت صبح
1- برق آسمان با تمام درخشندگي اش در مقابل شور و اشتياق عشق من ، همانند جرقه اي كوچك است وشعله نيز در برابر آتش عشق من همانند طفلي ني سوار ، حقير و ناتوان است .
2- تمام آرزوهاي دوعالم ( رسيدن به قدرت و شكوت دو جهان ) در نظر من به اندازه ي غباري از يك مشت خاك است .
3- گل و لاله به دليل خميازه كشيدن ( شكفته شدن ) زخمي ( پرپر) مي شوند . خوشي هاي اين جهان جز خماري زودگذر چيز ديگري نيست .
4- ما و من ( وجودهاي عاريتي و عارضي ) مانند آيينه داراني هستند كه زيبايي خداوند را نشان مي دهند و خود ناپاردارند . پس نبايد به آن ها ( حسن هاي عاريتي ) نازيد .
5- صبح ها از پي هم مي آيند و مي روند و به ما باياد آوري مي كنند كه زندگي دنيايي و عمر انسان كوتاه و زوددگذر است .
6- چون ما اسير درياي تو هستيم ، تصور مي كنيم كه حقيقت هستي را شناخيتم درحال كه هنوز به سواحلي بيشتر نرسيده ايم . ( آگاهي هاي ما تنك مايه وكم عمق است . )
7- اي انسان ! من و تو نبايد از هم غافل باشيم چرا كه فرصت و عمر ما كوتاه و زودگذر است .
8- اي بيدل ! فخر و نازش اين افراد سست اراده به مال و مقام دنيايي ، ننگ آور است .
|
|
مجنون و عيب جو
1- روزي شخص عيب جويي به مجنون گفت كه مجنون بهتر و زيباتر از ليلي پيدا كن .
2- اگر چه ليلي در نظر تو زيباست ، اما در هر عضو از اعضاي زيبا ي اوعيب و نقصي وجود دارد .
3- مجنون از اين سخن عيب جو خشمگين و عصباني شد و در آن حالت خشم ، با خنده گفت : ...
4- اگر ليلي رااز ديد مجنون نگاه كني ، به جز زيبايي و نيكويي اوچيز ديگري نخواهي ديد .
5- تو كه به زلف وچهره ي ليلي مي نگري و اهر بين هستي ، كيفيت حسن او را درك نخواهي كرد .
6- تو قد و قامت و ظاهرش را مي بيني ، در حالي كه مجنون جلوه گري و نمايش ناز و كرشمه او را مي بيند تو فقط چشم زيباي او را مي بيني ، حال آن كه مجنون نگاه نافذ و تيرانداز او را مي بيند . ( نكوهش ظاهر بيني و توصيه به باطن نگري)
7- تو موي او را مي بيني ( به ظاهرش توجه مي كني ) اما مجنون به پيچ و تاب مويش ( عمق زيبايي او ) مي نگرد . تو ابروي زيباي او را مي بيني اما مجنون به اشاره هاي ابرويش مي نگرد ... ( نكوهش ظاهر بيني و توصيه به عميق نگري)
8- دل مجنون از خنده ي شيرين ليلي خون شده است ( ناراحت و غصه دار است ) اما تو تنها لب و دندان او را مي بيني كه چگونه است و از كيفيت خنده ي او آگاه نيستي .
9- آن كسي كه تو نام ليلي را بر او گذاشته اي ، آن ليلي اي نيست كه ارام و قرار را از من ربوده و مرا عاشق خود ساخته است .
|
|
قلب مادر
1- معشوقه به عاشق خود پيغام فرستاد كه مادر تو با من جنگ و دعوا مي كند .
2- مادر تو هر كجا مرا مي بيند از دور اخم مي كند و ناراحت و خشمگين مي شود .
3- با نگاه خشمگيانانه ي خود تيري بر دل زود رنج من مي زند . ( مادرت با نگاهش مرا آزار مي دهد )
4- از خانه مرا دور مي كند و به بيرون مي اندازد ، همانند سنگي كه از دهن قلاب سنگ به بيرون پرتاب مي شود .
5- تا وقتي كه مادر سنگ دل و بي رحم تو زنده است شيريني زندگي در كام من و تو تلخ خواهد بود .
6- تا زماني كه مادرت را نَكُشي با تو صميمي و يك رنگ نمي شوم .
7- اگر تو مي خواهي به وصالم بررسي بايد هم اينك ، بدون ترس و معطلي...
8- بروي و سينه ي كينه توز و بي محبت او را پاره كني و دلش را از آن سينه ي تنگ و كوچك بيرون بياوري .
9- دل مادر را درحالي كه هنوز گرم و خون آلود است ، براي من مي آوري تا غبار كينه و كدورت از قلبم پاك شود .
10- عاشق نادان بي ادب كه نه ، بلكه آن بدكار بيآرو و بي حيا ...
11- ... احترام و حرمت مادري را فراموش كرد و مست از شراب و ديوانه از بنگ ( حالت عادي نداشت ) ...
12- رفت و مادرش را به زمين زد و سينه ي او را شكافت و دلش را به دست گرفت . ( دل مادر رادرآورد و او را كَُشت )
13- در حالي كه قلب مادر همانند نارنج در دستش بود ، قصد رفتن به منزل معشوقه نمود.
14- اتفاقاً دم در به زمين خورد و ارنج او كمي زخمي شد .
15- دل مادر كه هنوز گرم بود و مي تپيد ، از دست فرزند بي شعورش بر زمين افتاد .
16- وقتي كه دوباره از زمين بلند شد ، قصد برداشتن دل مادر كرد .
17- متوجه شد كه از آن دل خون آلود اين صدا آهسته به گوش مي رسد ...
18- آه كه دست پسرم زخمي شد . واي كه پاي پسرم به سنگ خورد .
|
|
كيش مهر
1- بارها گفته ام و باز هم مي گويم كه مذهب و آيين من عشق ورزي به دلبران است .
2- در مذهب وآيين عشق ورزي، پرستش با مستي همراه است و انسان هاي عاقل از گروه مستان خارج هستند. (بيانگر تقابل عقل و عشق)
3- عاشقان توجهي به شادي و آسايش و لذات جسماني ندارند .( بيانگر رياضت عارفانه )
4- در كوي عاشقان ميان دل آن ها وخواسته ها و آرزوهايشان موانع و فاصله هاي زيادي قرار دادند .
5- چه بسيار عاشقاني مثل فرهاد در كوه ها جان سپردند و چه بسيار عارفاني مانند حلاج بر بالاي دار رفتند ودر راه عشق جان باختند .
6- جهان چيزي جز عشق و محبت به يار ندارد و اگر هم داشته باشد انبوهي از تصورات و گمان هاي باطل است .
7- اما جوانمردان و آزادگان هرگز به تعلقات بي ارزش دنيوي توجهي ندارند .
8- عاشقان بزرگ كه ازاده هستند وابستگي هاي دنيا را از جان خود دور ساختند .
9- چه بسيار عاشقاني كه در راه عشق در خون خويش غلتيدند و رفتند .
10- هنگام بهار كه آسمان قطرات باران را بر سر باغ و گلزار مي ريزد ...
11- سبزه ، دشت و صحرا را مي پوشاند وگل در گلزارها مي رويد وشكوفا مي شود ...
12- بوته ي گل كه در كنار جويبار روييده، چهره ي خود را در آب صاف آرايش مي دهد...
13- شاخه ي گل سرخ در آغوش گل نيلوفر قرار مي گيرد و شكوفه هاي انار ( در هنگام فرو ريختن ) با صد گونه جلوه و ناز به رقص در مي آيند ...
14- باد بامدادي غنچه را شكوفا مي كند و بلبل نغمه ي خوش و دلنشين مي خواند ...
15- پس در آن وقت به ياد ابروي خميده ي زيبا رويان در مجلس عاشقان و عارفان سرمست ، شراب عشق الهي بنوش .
16- با نوشيدن شراب عشق الهي ، اسراسر هستي را درياب زيرا شراب عشق ، سختي ها را آسان مي كند .
17- دنيا جز مكر و افسانه اي بيش نيست و حتي كساني چون خشايارشاه فريب دنيا را خوردند و گمراه شدند .
18- آگاه باش باش و فريب اين دنيا را نخور زيرا در كنار زيبايي ها و لذات اين جهان ، سختي ها و رنج هاي فراوان وجود دارد .
19- پي در پي شراب عشق ومعرفت را بنوش و از مستي آن گرم و پرنشاط باش. ( به اين كار مشغول باش )، بگذار عيب جويان خرده بگيرند و تو اعتنايي به آن نداشته باش.
|
|
رنج بي حساب
1- ما را با قلبي آزرده و مجروح و سينه اي دردمند در اين رنج فراوان ( دوري از معشوق ) رها كنيد .
2- عمري در غم دوري از معشوق سپري شد ، من همانند مرغي در درون آتش و ماهي بيرون از آب مانده ام .
3- از اين زندگي و رنج هاي آن ، خوشي ومستي عارفانه نصيبم نشد و پس از طي دوران جواني ، پيري فرا رسيد درحالي كه همچنان غرق در بيهودگي و بطالت بودم .
4- اي عزيز من ، در فصل جواني هوشيار باش و قدر آن را بدان . چون در پيري غير از خواب و سستي از تو كاري ساخته نيست .
5- اين افراد نادان كه ادعاي هدايت و راهنمايي مي كنند در وجودشان جز غرور و خودخواهي چيز ديگري نيست .
6- ما عيب و نقص خود و خوبي ها و زيبايي هاي ديگران را پنهان نموده ايم همانند پيري كه در پشت رنگ كردن پنهان كرده ايم .
7- سكوت كن و نوشته هاي بيهوده را پاره كن تا كي مي خواهي به اين بيهوده گويي و سخنان نادرست ادامه بدهي .
|
|
|
|
رباعي و دو بيتي ديروز
« رباعي از خيام »
1- هر سبزه كه در كنار جويباري روييده است انگار كه از لب زيبارويي روييده است .
2- مواظب باش كه از روي خواري وحقارت ، يا بر سر سبزه نگذاري چرا كه آن سبزه از خاك پيكر زيبا رويي روييده است.
» رباعي از مولانا »
1- الهي ، دل انسان بي وفا و بي عشق هميشه پر از غم و ماتم باشد . آن كس كه مهر و وفا ندارد الهي نابود شود .
2- اي دل ، ديدي كه هيچ كس جز غم از من يادي نكرد ، پس هزار آفرين بر غم باد كه اين گونه وفادار است .
« دو بيتي از بابا طاهر »
1- كاري نكن كه در زندگي دچار مشكل شوي ودنيا با اين وسعت و بزرگي براي تو تنگ و غير قابل تحمل شود .
2- كاري نكن كه در روز قيامت وقتي نامه ي اعمالت را مي خوانند تو از خواندن آن ، شرمسار و سرافكنده شوي
رباعي و دوبيتي امروز
« مرغ نغمه خوان»
1- هنگام سحر بلبلي بر روي شاخه ي درختي در بوستان چه زيبا مي گفت ...
2- هر چه در دل پنهان كرده اي با سردادن سرودي ، ناله اي ، آهي يا فرياد و فغاني بر زبان بياور و آشكار كن
« گم كرده ي ديرين »
1- اي دل ، بيا از اين دنياي خاكي و زندگي مادي رها شويم و راه عالم ملكوت را در پيش گيريم .
2- اي دل ، بيا نشان معشوق ازلي خود 0 خداوند ) رااز شهيدان بپرسيم .
« نشان سرافرازي »
1- شاعر خطاب به شهيد مي گويد: هيچ كس همچون تو راه جانبازي وايثار را در پيش نگرفت و با زخم روي سينه اش مدال افتخار و سربلندي كسب نكرده است .
2- اي دلاور ! پيش از اين ، هيچ كس اين گونه عجيب و شگفت انگيز ، مرگ را به شگفت انگيز ، مرگ را به تمسخر نگرفته است .
|
|
|
|
پرورده گويي
1- اگر چون كوه گوشه نشيني اختيار كني در شكوه و بلندي به بالاترين مقام دست مي يابي .
2- اي انسان ، سكوت وخاموشي اختيار كن چرا كه در روز قيامت ، بي زبان از نظر گفتار بازخواست نخواهد شد .
3- اهل معرفت ، همچون صدف نيستند كه هرگاه دهان به سخن بگشايند ، سخنانشان همچون مرواريد ارزشمند است .
4- شخص پرحرف ، ناشنوا است زيرا فرصت شنيدن حرف هاي ديگران را ندارد . نصيحت فقط در انسان هاي ساكت تأثير دارد .
5- اگر بخواهي همواره سخن بگويي ، بي شك فرصت شنيدن سخنان ديگران را نخواهي داشت .
6- نبايد نسنجيده و از سر بي دقتي سخن گفت ، چنانكه شايسته نيست بدون انگيزه گرفتن پارچه را بريد .
7- انسان هايي كه در مورد درستي و نادرستي سخن خويش مي انديشند ، از بيهوده گويان حاضر جواب كه بي انديشه سخن مي گويند ، بهترند .
8- سخن نشانه ي كمال انسان است ، پس ، تو خود را با سخن ناشايست ونسنجيده بي ارزش نكن .
9- شخص كم سخن را شرمنده نمي بيني ، همان طور كه مقدار كمي مشك بهتر از انبوهي گل است . ( سنجيده گويي بهتر از پرحرفي است و كم گو هيچ گاه شرمنده نمي شود . )
10- از كسي كه زياد سخن مي گويد دوري كن و همچون انسان دانا ، كم بگو اما سنجيده بگو .
11- بسيار پرگويي كردي و تمام آن ها خطا و اشتباه بود اگر انسان خردمند هستي كلامت را كوتاه ولي درست بيان كن .
12- چرا انسان در پنهان سخني بگويد كه اگر آشكار گردد ، باعث شرمندگي و سرافكندگي شود .
13- پيش ديوار از كسي بدگويي و غيبت نكن ، شايد كسي در پشت ديوار، دزديده سخنات را بشنود
14- راز در دل تو مانند زنداني است . مواظب باش تا با سخن گفتن بي جا راز دلت آشكار نشود .
15- انسان دانا بدان علت سكوت كرده است كه مي بيند شمع به خاطر داشتن فتيله ( زبان ) مي سوزد .
|
|
ذكر حسين بن منصور حلاج
كار او كاري عجب بود و واقعيات غرايب ، كه خاص او را بود .
معني: كار او كاري شگفت انگيز بود و وقايع عجيب و شگفت كه فقط مخصوص او بود .
هم در غايب سوز و اشتياق بود و هم در شدت لهب فراق .
معني : بسيار آرزومند ديدار معبود بودو سخت در آتش جدايي يار مي سوخت .
او را تصانيف بسيار است به الفاضي مشكل در حقايق و اسرار و معارف و معاني.
معني : او آثار و كتاب هاي زيادي دارد كه با كلمات دشوار نوشته شده و همه ي اين آثار، درباره ي حقايق و اسرسر عشق الهي و شناخت معارف و مفاهيم عرفاني است .
صحبتي و فصاحتي و بلاغتي داشت كه كس نداشت .
اغلب مشايخ در كار او ابا كردند .
معني : اغلب مشايخ صوفيه از تاييد افعال وآثار حلاج خودداري كردند . ( او را انكار كردند )
او را در تصوف قدمي نيست .
معني : كنايه از اين كه او مراحل ومراتب تصوف را طي نكرده و عملاً در تصوف وارد نشده است .
اگر مقبول بود به رد خلق مردود نگردد و اگر مردود بود ، به قبول خلق مقبول نگردد .
معني : اگر در بارگاه الهي ، مورد قبول واقع شود ، با نپذيرفتن مردم از بارگاه الهي رانده نمي شود واگر در بارگاه خداوندي مورد قبول نباشد تاييد و قبول مردم بي اثر است ( اصل برتاييد يا رد الهي است )
در زي اهل صلاح وش رع و سنت بود كه اين سخن از وي پيدا شد .
معني : سخن « انا الحق » را زماني گفت كه از علماي ديني بود .
اما بعضي مشايخ او را مهجور كردند از جهت مذهب و دين .
معني : اما بعضي از مشايخ و علما او را به خاطر اعتقادات ديني و مذهبي اش از از خود راندند .
و از آن بود كه ناخشنودي مشايخ از سر مستي او ، اين بار آورد .
معني : علت ناخشنودي مشايخ از حلاج و مهجور ساختن وي ، حال سرمستي و سكر عارفانه ي او بود .
با عمر و بن عثمان مكي افتاد .
معني : با عمرو بن عثمان ملاقات كرد .
جنيد او را سكوت و خلوت فرمود و چند گاه در صحبت او صبر كرد .
معني : جنيد به حلاج توصيه كرد كه گوشه نشيني وسكوت اختيار كند و با نااهلان سخن نگويد و راز الهي را افشا نسازد و حلاج نيز مدتي در همنشيني با او به بر مي برد .
جنيد گفت :« زود باشد كه سر چوپ پاره سرخ كني » .
معني : به زودي به دار آويخته مي شود ( كشته مي شوي)
حسين گفت : « آن روز كه من سر چوب پاره سرخ كنم تو جامعه اهل صورت پوشي».
حلاج به كنايه مي گويد:« روزي كه من به دار آويخته مي شوم تودر لباس عالمان ظاهر بين ومتشرعان خواهي بود . »
جنيد در جامعه ي تصوف بود و فتوا نمي نوشت .
معني: جنيد لباس صوفيان بر تن داشت و حكم ديني صادر نمي كرد .
خليفه فرموده بود كه « خط جنيد بايد ».
معني: خليفه دستور داده بود كه حكم و فتواي جنيد ] براي كشتن او [ لازم است .
قبولي عظيم او را پيدا گشت .
معني : بسيار مورد توجه و پذيرش مردم قرار گرفت .
و او سخن اهل زمانه را هيچ وزن ننهادي.
معني : او براي سخنان مردم ( تعريف و تمجيد مردم در حق خود ) ارزشي قائل نبود و به آن اعتنا نمي كرد .
عثمان مكي درباب او نامه ها نوشت به خوزستان و احوال او در چشم آن قوم قبيح گردانيد و او را نيز از آن جا دل بگرفت .
معني : عثمان مكي درباره اونامه هايي به مردم خوزستان نوشت و احوال و كردار او را در نظر آن مردم ، زشت نشان داد و او نيز نسبت به مردم آن جا دلگير و ناراحت شد .
جامه متوصفه بيرون كرد و قبا در پوشيد و به صحبت ابناي دنيا مشغول شد .
معني : او لباس صوفيانه را از تن به در كرد و لباس مردم عادي را پوشيد و به همنشيني مردم روزگار مشغول شد .
اما او را از آن تفاوت نبود.
معني : در حالات او تغييري حاصل نشد .
در نزديك خاص و عام قبول يافت و از اسرار با خلق سخن م يگفت .
معني : در نزد همه ي مردم محبوبيت پيدا كرد و از اسرار الهي با مردم سخن مي گفت .
يا بابكر، دست برنه كه ما قصد كاري عظيم كرديم و سرگشته ي كاري شده ايم ؛ چنان كاري كه خود را كشتن در پيش داريم .
معني : اي ابابكر كمك و همراهي كن ، زيرا كاري بزرگ در پيش دارم و آشفته وحيران كاري شده ام كه با انجام چنين كار ، باعث مرگ خودم مي شوم.
منكر بي قياس و مقر بي شمار پديد آمدند .
معني : مخالفان بي اندازه و موافقان بسيار پيدا شدند .
زبان دراز كردند و سخن او به خليفه رسانيدند و جمله بر تقل او اتفاق كردند .
معني: كنايه از اين كه سخن چيني كردند ( گستاخي كردند ) و در مورد او به خليفه گزارش دادند و همگي در قتل او هم نظر شدند .
او چشم گرد همه بر مي گردانيد .
معني : به همه نگاه مي كرد .
معراج مردان سردار است .
معني : مردان واقعي با رفتن بر بالاي دار ( سهادت و جانبازي در راه دوست ) به كمال مي رسند .
دست برآورد و روي در قبله مناجات كرد و خواست آنچه خواست .
معني : دست دعا به سوي خداوند بلند كرد و براي راز و نياز ، رو به قبله نمود و آنچه كه مي خواست از خدا طلب كرد .
شما را به من حسن الظني بيش نيست و ايشان از قوت توحيد و صلابت شريعت مي جنبند.
معني : شما فقط نسبت به من گمان نيكو داريد حال آنكه ايشان به خاطر قدرت يكتاپرستي و استواري در دين حركت مي كنند و دست به عملي مي زنند .
شبلي موافقت را گِلي انداخت .
مرد آن است كه دست صفات كه كلاه همت از تارك عرش در مي كشد قطع كند .
معني : حلاج به طنز مي گويد :« اگر مرديد ( كه نيستيد ) دست صفات مرا كه دور پرواز و بلند همت است ، ببُريد » . ( عقيده ي مرا نمي توانيد تغيير دهيد ).
بدين پاي ، سفر خاك مي كردم ، قدمي ديگر دارم كه هم اكنون سفر هر دو عالم كند .
معني : با اين پا در دنيا سفر مي كردم اما پاي ديگري دارم ( پاي عشق) كه هم اكنون مي تواند از خاك تا افلاك را لحظه اي طي كند .
در چشم شما سرخ روي باشم .
معني : كنابه از اين كه سربلند و سرافراز باشم .
گلگونه ي مردان ، خون ايشان است .
معني:زينت وسرخ رويي مردان خدا،از خون ايشان است كه در راه معشوق ريخته مي شود (زينت مردان حق، شهادت در راه خداست )
مست و هشيار
1- محتسب مستي را در راه ديد و يقه اش را گرفت . مست گفت : اي دوست،اين يقه ي پيراهن است افسار حيوان نيست كه مي كشي
2- محتسب گفت : توش راب خوردي و مست هستي و به همين خاطر نامتعادل راه مي روي . مست گفت : گناه از راه رفتن من نيست بلكه را ه ناهموار است . ( اوضاع جامعه نا به سامان است . )
3- محتسب گفت : « بايد تو را به خاطر اين جرم ، به نزد قاضي ببرم ». مست گفت : برو فردا صبح بيا چون الان نيمه شب است و قاضي در خواب است .
4- محتسب گفت : « خانه ي حاكم شهر ، نزديك است بيا تا به آن جا برويم » . مست گفت : از كجا معلوم كه حاكم شهر خودش اكنون در ميخانه نباشد !
5- محتسب گفت : به نگهبان بگوييم كه در مسجد بخواب ، مست گفت : مسجد ، محل خوابيدن و استراحت مردم بدكار وناپاك نيست .
6- محتسب به مست گفت : پولي را پنهاني به من بده وخود رااز كير گناه نجات بده . مست گفت : مسايل و امور دين با پول و رشوه حل نمي شود . ( دينداري را به پول نمي توان فروخت )
7- محتسب گفت : به عنوان تاوان وجريمه جامه ات را از تنت بيرون مي كشم . مست گفت : جامه ي من پوسيده و بسيار كهنه و فرسوده است و به كار نمي آيد .
8- محتسب گفت : تو چنان مستي كه تعادل نداري وآگاه نيستي كه كلاه از سرت افتاده است . مست گفت : بي كلاه بودن ننگ و عار نيست ، مهم اين است كه در سر عقل بايد باشد .
9- محتسب گفت : تو شراب بسيار خوردي و به همين علت چنين مست و از خودبي خود شده اي . مست گفت : اي نادان بيهود گو ، صحبت از كم يا زياد خوردن شراب نيست ( زيرا شراب هر چه قدر باشد حرام است )
10- محتسب گفت : بايد شخص آگاه وهوشيار ، فرد مست را مجازات كند . ( شلاق بزند ) مست گفت : تو يك نفر هوشيار و بي گناه بياور تا مرا مجازات كند . من اين جا كسي را نمي بينم كه پاك . بي گناه باشد .
این وبلاگ برآن است تا پیرامون نکات ادبی وفرهنگی وهنری وهمچنین مطالب درسی اطلاعاتی در اختیار بازدید کنندگان صاحب اندیشه قرار دهد.